لنگه های درب چوبی حیاط
لنگه های درب چوبی حیاط گرچه کهنه اند بی غم اند خوش به حالشان که با هم اند.
رم می کند آهو در چشمان تو
رم می کند آهو در چشمان تو و هق هق دست های من از شلیک حتی یک تمنا مستأصل می ماند.
ای مطلع شرق تغزل، چشمهایت
ای مطلع شرق تغزل، چشمهایت خورشیدها سر می زنند از پیش پایت ای عطر تو از آسمان نیلوفری تر پیچیده در هُرم نفس هایم، هوایت آیینۀ موسیقی چشم تو، باران پژواک رنگ و بو...
صهبای سحر جام مرا می خواند
صهبای سحر جام مرا می خواند صحرای خطر گام مرا می خواند وقت خوش رفتن است هان گوش کنید از عرش کسی نام مرا می خواند
مردان دریا امروز هزار صدف را دهان گشودند
مردان دریا امروز هزار صدف را دهان گشودند و دریغ از مرواریدی غروب، ساحلِ سوگوار جنازۀ صدف ها را در آغوش می کشید و شب در خانه های خاموشِ بندر مادران غمگین، فرزندانِ...
از خوابِ زمین ربود آدم ها را
از خوابِ زمین ربود آدم ها را گم کرد جهان تشنگی معنا را باد آمد و برد آسمان را با خود در کوزۀ شب ریخت زمان فردا را
شکفتی چون گل و پژمردی از من
شکفتی چون گل و پژمردی از من خزانم دیدی و آزردی از من بد آوردی وگرنه با چنین ناز اگر دل داشتم می بردی از من!
ای عشق شکسته ایم، مشکن ما را
ای عشق شکسته ایم، مشکن ما را! اینگونه به خاک ره میفکن ما را ما در تو به چشم دوستی می نگریم ای دوست مبین به چشم دشمن ما را
من تنهایم بی تو هیچ کاری نمی توانم بکنم
من تنهایم بی تو هیچ کاری نمی توانم بکنم دیگر شعر هم نمی توانم بنویسم و این تنهایی تلخ است تلخ مثل نگاه نوازنده ای که با دست های بریده به پیانو می نگرد.
هی بچه! پدرت را زده اند؟
هی بچه! پدرت را زده اند؟ این که گریه ندارد او برای تو پدر است و برای اهل زمین یک غریبۀ ناشناس که مشت خورده همین.
دیگر نجنگید آتش بس
دیگر نجنگید! آتش بس! در من آتش بزرگ تری هست که بی آنکه جنگی در بگیرد دارد تمام مرا به تاراج می برد به سربازها بگو عقب نشینی کنند! می خواهم تن به تنِ تو یک تنه به خاک ...
اینقدر گریه نکن باید ترکم کنی
اینقدر گریه نکن باید ترکم کنی دیگر نه من به تو می آیم نه تو به من مگر آدم ها را نمی شناسی پیرهن کوچک من؟
این نسیم سحری
این نسیم سحری این درآمیخته با بوی خوش گیسوی تو رقص رقصان ز سر کوی تو می آمد با جلوه گری عطر خوشبوی تو را می آورد دل مردم می برد خلق را مجنون می کرد گر نسیم سحری مردی...
ای عکس رخ تو داده نور بصرم
ای عکس رخ تو داده نور بصرم تا در رخ تو به نور تو می نگرم گفتی منگر به غیر ما آخر کو غیر تو کسی که آید اندر نظرم؟
چه خوشبخت هستید شما
چه خوشبخت هستید شما اما خود نمی دانید شما که از اندوهناک ترین روزها تنها عصرهای جمعه را به خاطر دارید.
دانه های برف زیر پلک های میکروسکوپ
دانه های برف زیر پلک های میکروسکوپ آیا با سکانی به همین کوچکی به دریا رفتند؟
شک بارش اشراق در اوقات من است
شک بارش اشراق در اوقات من است شک راز هزار سجده در ذات من است شک راوی من اگر نباشد یک دم عوعوی سگی به از مناجات من است
من چیزی از عشقمان به کسی نگفته ام
من چیزی از عشقمان به کسی نگفته ام آنها تو را هنگامی که در اشک های چشمم تن می شسته ای دیده اند.
شب های برفی
شب های برفی زمین، دختر زیبای سفید پوشی است که به حجلۀ مرد بلندبالای آسمان می رود تا جوانه های بهاران را باردار شود.

