تا لشـکر غمـت نکند ملک دل خراب!
تا لشـکر غمـت نکند ملک دل خراب!جان عزیز خود، به نوا میفرستمت..
چون سر کس نیستت، فتنه مکن، دل مبر
چون سر کس نیستت، فتنه مکن، دل مبرچونک ببـردی دلـی، باز مرانـش ز در
هنوز با همه بدعهدیت دعاگویم
هنوز با همه بدعهدیت دعاگویمهنوز با همه بی مهریت طلبکارممن از حکایت عشق تو بس کنم هیهاتمگر اجل که ببندد زبان گفتارم
هنوز با همه بدعهدیت دعاگویم
هنوز با همه بدعهدیت دعاگویمهنوز با همه بی مهریت طلبکارممن از حکایت عشق تو بس کنم هیهاتمگر اجل که ببندد زبان گفتارم
چنان مشتاقم ای دلبر به دیدارت
چنان مشتاقم ای دلبربه دیدارتکه از دوریبرآید از دلم آهی،بسوزد هفت دریا را
هر شاهدی که در نظر آمد به دلبری
هر شاهدی که در نظر آمد به دلبریدر دل نیافت راه که آنجا مکان توست.
چو گفتمش که: دلم را نگاه دار ! چه گفت
چو گفتمش که: دلم را نگاه دار ! چه گفتز دست بنده چه خیزد خدا نگه دارد
تو خود ای گوهر یک دانه کجایی آخر
تو خود ای گوهر یک دانه کجایی آخرکز غمت دیده مـردم همه دریا باشد
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفایی
من ندانستم از اول که تو بی مهر و وفاییعهد نابستن از آن بِه که ببندی و نپایی
میروی خـرّم و خندان و نگه می نکنی
میروی خـرّم و خندان و نگه می نکنیکه نگه میکند از هر طرفت غمـخواری
ای عـاشـقـان ای عـاشـقـان
ای عـاشـقـان ای عـاشـقـانآن کـس کـه بینـد روی اوشـوریده گـردد عـقـل اوآشفتـه گـردد خـوی او
خوابم از دیده چنان رفت که هرگز ناید
خوابم از دیده چنان رفت که هرگز نایدخواب من زهر فراق تو بنوشید و بمرد
پـس از مـرگ نـفــريـن بـود بـر ڪـسـی ڪـــزو نـام زشـتــی بــمـانـد بـســی
پـس از مـرگ نـفــريـن بـود بـر ڪـسـیڪـــزو نـام زشـتــی بــمـانـد بـســی

