برخیز و می بریز که پاییز میرسد
برخیز و می بریز که پاییز میرسدبشتاب ای نگار، که غم نیز میرسدیک روز در بهار وطن سرخوش و کنوندور از دیار و یارم وپاییز میرسد...
برخیز و می بریز که پاییز میرسدبشتاب ای نگار، که غم نیز میرسدیک روز در بهار وطن سرخوش و کنوندور از دیار و یارم وپاییز میرسد...
همه خفتند و منِ دِلشُده را خواب نبردهمه شب دیده ی من بر فَلک اِستاره شِمُردگَر شُدم خاک رَه عشق مرا خُرد مَببینآنکه کو به در وصل تو کجا باشد خُرد
گر چه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعیدهیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مخور
عالم بیتـو غبار و گَــرد است بیااین مجلس عیش بیتـو سرد است بیا
مــرا هـرگـز نـمـیگـنـجـددو مـعـنـی، راسـت در بـاور غـزل گفتـن پـس از سـعـدیجـوانـمـردی پـس از حـیـدر
جان به دیدار تو یک روز فدا خواهم کردتا دگر برنکنم دیده به هر دیداری
والله که شهر بیتو مرا حبس میشودآوارگی و کوه و بیابانم آرزوست...
دست به جان نمیرسد تا به تو برفشانمشبر که توان نهاد دل تا ز تو واستانمش ..
گــر نـکـنـی بـر دل مـن رحـمـتـیوایِ دلــم وایِ دلـــم وا دلـــم
در گِل بمانده پای دل جان میدهم چه جای دلوز آتش سودای دل ای وای دل ای وای ما ...
من از آن روز که دربند توام آزادمپادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
چون سر کس نیستت، فتنه مکن، دل مبرچونک ببـردی دلـی، باز مرانـش ز در
مائیم که از بادهٔ بیجام خوشیمهر صبح منوریم و هر شام خوشیمگویند سرانجام ندارید شمامائیم که بیهیچ سرانجام خوشیم
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده