کیستی که من این گونه به اعتماد نام خود را با تو می گویم
کیستی که من این گونه به اعتماد نام خود را با تو می گویم … کلید خانه ام را در دست ات می گذارم… نان شادی های ام را با تو قسمت می کنم!
کیستی که من این گونه به اعتماد نام خود را با تو می گویم … کلید خانه ام را در دست ات می گذارم… نان شادی های ام را با تو قسمت می کنم!
کوه با نخستین سنگ ها آغاز میشود و انسان با نخستین درد در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد من با نخستین نگاه تو آغاز شدم
بیداد رفت لاله بر باد رفته را یا رب خزان چه بود بهار شکفته را هر لاله ای که از دل این خاکدان دمید نو کرد داغ ماتم یاران رفته را
از نسیم سحر آموختم و شعله شمع رسم شوریدگی و شیوه شیدائی را جان چه باشد که به بازار تو آرد عاشق قیمت ارزان نکنی گوهر زیبائی را
به چشمک اینهمه مژگان به هم مزن یارا که این دو فتنه بهم می زنند دنیا را چه شعبده است که در چشمکان آبی تو نهفته اند شب ماهتاب دریا را
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا عمر ما را مهلت ...
ای چشم خمارین تو و افسانه نازت وی زلف کمندین من و شبهای درازت شبها منم و چشمک محزون ثریا با اشک غم و زمزمه راز و نیازت
کاروان آمد و دلخواه به همراهش نیست با دل این قصه نگویم که به دلخواهش نیست کاروان آمد و از یوسف من نیست خبر این چه راهیست که بیرون شدن از چاهش نیست
ندار عشقم و با دل سر قمارم نیست که تاب و طاقت آن مستی و خمارم نیست دگر قمار محبت نمی برد دل من که دست بردی از این بخت بدبیارم نیست من اختیار نکردم پس از تو ...
خوابم آشفت و سرخفته به دامان آمد خواب دیدم که خیال تو به مهمان آمد گوئی از نقد شبابم به شب قدر و برات گنجی از نو به سراغ دل ویران آمد
پنج وارونه چه معنا دارد ؟ خواهر کوچـکم ایـن را پرسـید! مـــن بــــــــــــــه او خــــنــدیـــــدم . کــمـی آزرده و حــیــرت زده گــفــت : روی دیــــــوار و درخـ...
دود میخیزد ز خلوتگاه من. کس خبر کی یابد از ویرانهام؟ با درون سوخته دارم سخن. کی به پایان میرسد افسانهام؟
به باغ همسفران صدا کن مرا صدای تو خوب است. صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن میروید
ماه بالای سر آبادی است اهل ابادی در خواب است باغ همسایه چراغش روشن, من چراغم خاموش. یاد من باشد تنها هستم. ماه بالای سر تنهایی است.
شب بود و چراغک بود. شیطان ، تنها، تک بود. باد آمده بود، باران زده بود: شب تر ، گل ها پرپر. بویی نه براه. ناگاه آیینه رود، نقش غمی بنمود: شیطان لب آب. خاک سایه در خواب. ...
من مسلمانم. قبله ام یک گل سرخ. جانمازم چشمه، مهرم نور. دشت سجاده من. من وضو با تپش پنجره ها می گیرم. در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف. سنگ از پشت نمازم پیداست: ...
مادرم صبحی می گفت : موسم دلگیری است من به او گفتم : زندگانی سیبی است ‚ گاز باید زد با پوست
آب را گل نکنیم در فرودست انگار کفتری می خورد آب یا که در بشه ای دور سیره ای پر می شوید یا در آبادی کوزه ای پر می گردد آب را گل نکنیم شاید این آب روان می رود پای سپیداری...
تهی بود نسیمی سیاهی بود و ستاره ای هستی بود و زمزمه ای لب بود و نیایشی من بود و تویی نماز و محرابی
من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید واژه ...
زندگی خالی نیست مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
چرا مردم نمی دانند که لادن اتفاقی نیست نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آبهای شط دیروز است ؟ چرا مردم نمی دانند که در گلهای ناممکن هوا سرد است؟
دود می خیزد ز خلوتگاه من کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟ با درون سوخته دارم سخن کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده