پنجره ای شد سماع سوی گلستان تو [آپدیت شد]
ای مه و ای آفتاب پیش رخت مسخرهتا چه زند زهره از آینه و جندرهپیش تو افتاده ماه بر ره سودای عشقریخته گلگونهاش یاوه شده قنجرهپنجره ای شد سماع سوی گلستان توگوش و دل عاش...
ای مه و ای آفتاب پیش رخت مسخرهتا چه زند زهره از آینه و جندرهپیش تو افتاده ماه بر ره سودای عشقریخته گلگونهاش یاوه شده قنجرهپنجره ای شد سماع سوی گلستان توگوش و دل عاش...
گر تو خواهی وطن پر از دلدارخانه را رو تهی کن از اغیارور تو خواهی سماع را گیرادور دارش ز دیده انکارهر که او را سماع مست نکردمنکرش دان اگر چه کرد اقرارهر که اقرار کرد و ب...
چه نزدیک است جان تو به جانمکه هر چیزی که اندیشی بدانماز این نزدیکتر دارم نشانیبیا نزدیک و بنگر در نشانممولانا
ای آفتاب سرکشان با کهکشان آمیختیمانند شیر و انگبین با بندگان آمیختییا چون شراب جان فزا هر جزو را دادی طربیا همچو یاران کرم با خاکدان آمیختییا همچو عشق جان فدا در لااب...
ماییم که بیقماش و بی سیم خوشیمدر رنج مرفهیم و در بیم خوشیمتا دورِ ابد از می تسلیم خوشیمتا ظن نبری که ما چو تو نیم خوشیممولانا
ای مه و ای آفتاب پیش رخت مسخرهتا چه زند زهره از آینه و جندرهپیش تو افتاده ماه بر ره سودای عشقریخته گلگونهاش یاوه شده قنجرهپنجرهای شد سماع سوی گلستان توگوش و دل عاش...
از آن باده ندانم چون فنایماز آن بی جا نمیدانم کجایمزمانی قعر دریایی درافتمدمی دیگر چو خورشیدی برآیمزمانی از من آبستن جهانیزمانی چون جهان خلقی بزایمچو طوطی جان شک...
گویند که دوزخی بود عاشق و مستقولی است خلاف دل در آن نتوان بستگر عاشق ومست دوزخی خواهد بودفرداست بهشت همچون کف دستای مفتی شهر از تو بیدار تریمبا این همه مستی ز تو هشیار...
ای خیالی که به دل میگذرینی خیالی نی پری نی بشریاثر پای تو را میجویمنه زمین و نه فلک میسپریحضرت مولانا
ای تو دوا و چارهام نور دل صدپارهاماندر دل بیچارهام چون غیر تو شد لا بیانشناختم قدر تو من تا چرخ میگوید ز فندی بر دلش تیری بزن دی بر سرش خارامولانا
زندگی زیباست چشمی بازکنگردشی درکوچه باغ راز کنهرکه عشقش درتماشانقش بستعینک بدبینی خود راشکستعلت عاشق زعلت ها جداستعشق اسطرلاب اسرارخداستمن میان جسمها جان دیده امد...
دلا مشتاق دیدارم، غریب و عاشق و مستمکنون عزم لقا دارم، من اینک رخت بر بستمتویی قبله همه عالم، ز قبله رو نگردانمبدین قبله نماز آرم به هر وادی که من هستممرا جانی در این...
خواهم که به عشق تو ز جان برخیزم وز بهر تو از هر دو جهان برخیزمخورشید تو خواهم که بیاران برسد چون ابر ز پیش تو از آن برخیزم مولانا
اگر بی من خوشی یارا بصد دامم چه میبندی وگر مارا همی خواهی چرا تندی نمیخندی بخند ایدوست چون گلشن مبادا خاطر دشمن کند شادی وپندارد که دل زین بنده برکندی چو رشک ماه وگل گ...
گفتی مرا که چونی؟ در روی ما نظر کن گفتی خوشی تو بی ما، زین طعنهها گذر کن گفتی مرا به خنده، خوش باد روزگارت کس بی تو خوش نباشد، رو قصه ی دگر کن مولانا
ای در دل من میل و تمنا همه تووندر سـر من مایه سودا همه تو هرچنـــــد به روزگار در مینگرمامروز هـمه تویی و فردا همه تو
عذابست این جهان بیتو مبادا یک زمان بیتو به جان تو که جان بیتو شکنجهست و بلا بر ما
تویی دریا منم ماهِی چنان دارم که میخواهیبکن رحمت بکن شاهی که از تو ماندهام تنها
دوش چه خوردهای دلا راست بگو نهان مکن چون خمشان بیگنه روی بر آسمان مکن باده خاص خوردهای نقل خلاص خوردهای بوی شراب می زند خربزه در دهان مکن
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده