گلچین اشعار عاشقانه مولانا
بی عشق نشاط و طرب افزون نشود بی عشق وجود خوب و موزون نشود صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد بی جنبش عشق در مکنون نشود-----------خیــر کـــن بــا خـلق، بهـر ایزدت یــا بـــرايِ ...
بی عشق نشاط و طرب افزون نشود بی عشق وجود خوب و موزون نشود صد قطره ز ابر اگر به دریا بارد بی جنبش عشق در مکنون نشود-----------خیــر کـــن بــا خـلق، بهـر ایزدت یــا بـــرايِ ...
شمعیم و دلی مشعله افروز و دگر هیچشب تا به سحر گریه ی جان سوز و دگر هیچافسانه بود معنی دیدار، که دادنددر پرده یکی وعده ی مرموز و دگر هیچخواهی که شوی باخبر از کشف و ک...
این دود سیه فام که از بام وطن خاستازماست که بر ماست وین شعله سوزان که برآمد ز چپ وراستازماست که بر ماست جان گر به لب ما رسد، از غیر ننالیمبا کس نسگالیم از خویش بن...
ترا من چشم در راهم شباهنگامکه می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهیوزان دلخستگانت راست اندوهی فراهمترا من چشم در راهم، شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده م...
شب نیست که از دیده نرانی خونمدیریست که من با تو ز خود بیرونم گفتی به فراق نازنینان چونی ؟وقت است که آیی و ببینی چونم
این یک دو سه روز نوبت عمر گذشت چون آب به جویبار و چون باد به دشت هرگز غم دو روز مرا یاد نگشت روزی که نیامدهست و روزی که گذشت نیکی و بدی که در نهاد بشر اس...
خیام اگر ز باده مستی خوش باش با لاله رخی اگر نشستی خوش باش چون عاقبت کار جهان نیستی است انگار که نیستی، چو هستی خوش باش
این گونه که صدا می زنی مرا درخت پیر حیاط را هم صدا کن شکوفه می دهد می دانم اگرچه در پاییز
دوستت دارم مثل گرفتن ستاره با مشت مثل کودکی ... مثل احتمال دیدن ستارۀ دنباله دار مثل میانسالی ... مثل امکان وقوعت مثل مرگ
بیداد رفت لاله بر باد رفته را یا رب خزان چه بود بهار شکفته را هر لاله ای که از دل این خاکدان دمید نو کرد داغ ماتم یاران رفته را
از نسیم سحر آموختم و شعله شمع رسم شوریدگی و شیوه شیدائی را جان چه باشد که به بازار تو آرد عاشق قیمت ارزان نکنی گوهر زیبائی را
به چشمک اینهمه مژگان به هم مزن یارا که این دو فتنه بهم می زنند دنیا را چه شعبده است که در چشمکان آبی تو نهفته اند شب ماهتاب دریا را
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا بی وفا حالا که من افتاده ام از پا چرا نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی سنگدل این زودتر می خواستی حالا چرا عمر ما را مهلت ...
ای چشم خمارین تو و افسانه نازت وی زلف کمندین من و شبهای درازت شبها منم و چشمک محزون ثریا با اشک غم و زمزمه راز و نیازت
کاروان آمد و دلخواه به همراهش نیست با دل این قصه نگویم که به دلخواهش نیست کاروان آمد و از یوسف من نیست خبر این چه راهیست که بیرون شدن از چاهش نیست
پنج وارونه چه معنا دارد ؟ خواهر کوچـکم ایـن را پرسـید! مـــن بــــــــــــــه او خــــنــدیـــــدم . کــمـی آزرده و حــیــرت زده گــفــت : روی دیــــــوار و درخـ...
مرو به خانه ارباب بیمروت دهر که گنج عافیتت در سرای خویشتن است بسوخت حافظ و در شرط عشقبازی او هنوز بر سر عهد و وفای خویشتن است
گل در بر و می در کف و معشوق به کام است سلطان جهانم به چنین روز غلام است گو شمع میارید در این جمع که امشب در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است در مذهب ما باده حلال است ولیکن ...
ای نسیم سحر آرامگه یار کجاست منزل آن مه عاشق کش عیار کجاست شب تـار است و ره وادی ایمـــن در پیش آتش طــور کـــجا موعــــد دیــدار کــــجاست هــر کــــه آمـــد به ج...
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده