به جور، ترک محبت خلاف عادت ماست
به جور، ترک محبت خلاف عادت ماست وفا مصاحب دیرینه ی محبت ماست تو و خلاف مروت خدا نگه دارد به ما جفای تو از بخت بی مروت ماست بسا گدا به شهان نرد عشق باخته&
به جور، ترک محبت خلاف عادت ماست وفا مصاحب دیرینه ی محبت ماست تو و خلاف مروت خدا نگه دارد به ما جفای تو از بخت بی مروت ماست بسا گدا به شهان نرد عشق باخته&
بار فراق بستم و ، جز پای خویش راکردم وداع جملهٔ اعضای خویش را گویی هزار بند گران پاره میکنمهر گام پای بادیه پیمای خویش را در زیر پای رفتنم الماس پاره ساختهجر تو س...
دلم دارد به چین کاکلش سد گونه حیرانی به عالم هیچکس یارب نیفتد در پریشانی ز ما سد جان نمیگیری که دشنامی دهی ز آن لب به سودای سبکروحان مکن چندین گرانجانی ...
کشیده عشق در زنجیر، جان ناشکیبا را نهاده کار صعبی پیش، صبر بند فرسا را توام سررشته داری، گر پرم سوی تو معذورم که در دست اختیاری نیست مرغ بند بر پا را ...
ای سرخ گشته از تو به خون روی زرد ما ما را ز درد کشته و غافل ز درد ما از تیغ بی ملاحظهٔ آه ما بترس اولیست اینکه کس نشود هم نبرد ما در آه ما نهفته خزان و بها...
ن آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را به یک پرواز بیهنگام کردم مبتلا خود رانه دستی داشتم بر سر نه پایی داشتم در گل به دست خویش کردم اینچنین بیدست و پا خود ...
ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باشبر در دل روز و شب منتظر یار باش دلبر تو جاودان بر در دل حاضر استروزن دل برگشا حاضر و هشيار باش نيست کس آگه که يار کی بنمايد جمالليک تو با...
اگر خورشید خواهی سایه بگذار چو مادر هست شیر دایه بگذار چو با خورشید همتک میتوان شد ز پس در تک زدن چون سایه بگذار چو همسایه است با جان تو جانان ...
نه تو می مانی نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این آبادی به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذ شت غصه هم خواهد رفت آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند ...
عشق گاهی خواهش برگ است در اندوه تاکعشق گاهی رویش برگ است در تن پوش خاکعشق گاهی ناودان گریه ی اشک بهارعشق گاهی طعنه بر سرو است در بالای دارعشق گاهی یک تلنگر بر زلال تن...
اکنون زمان گریستن است ، اگر تنها بتوان گریست یابه رازداری دامان تو اعتمادی اگر بتوان داشت با این همه به زندان من بیا که تنها دریچه اش به حیاط دیوانه خانه می گشاید
شما که زیبائید تا مردان زیبایی را بستایند و هر مردی که به راهی می شتابد جادویی لبخندی از شماست و هر مرد در آزادگی خویش به زنجیر زرین عشقی ست پای بست عشق تان را به م...
ما در ظلمتایمبدان خاطر که کسی به عشق ما نسوختما تنهاییم چرا که هرگز کسی ما را به جانب خود نخواندعشقهای معصوم ، بیکار و بی انگیزهاندو دوست داشتن از سفرها...
عید آمده سربه سبزه وگل بزنیم با برگ شقایقی تفال بزنیم هر چند که دوریم زهم با دم عشق بین دلمان تا به ابد پل بزنیم
سیه چشمی، به کار عشق استاد،به من درس محبت یاد می داد!مرا از یاد برد آخر، ولی منبجز او، عالمی را بردم از یاد!
خورشید که زد شعر سپیدی بنویسبرنامه ی جذاب مفیدی بنویسخورشید هم از شعر خوشش می آیدهرصبح رباعی جدیدی بنوی
ای عشق همه بهانه از توست من خامشم این ترانه از توست آن بانگ بلند صبحگاهی وین زمزمه ی شبانه از توست من انده خویش را ندانم این گریه ی بی بهانه از توست ای آتش جان پکباز...
چند این شب و خاموشی ؟ وقت است که برخیزم وین آتش خندان را با صبح برانگیزم گر سوختنم باید افروختنم باید ای عشق یزن در من کز شعله نپرهیزم صد دشت شقایق چشم در خون دلم دا...
هوا چکیده ی نورست در شب مهتاب ستاره خنده ی حورست در شب مهتاب سپهر جام بلوری است پر می روشن زمین قلمرو نورست در شب مهتاب زمین زخندهٔ لبریز مه نمکدانی اس...
این چه حـرفیست که در عالم بالاست بـهـشـت ؟ هـر کجا وقت خـوش افـتـاد همانجاست بـهـشـت دورخ از تیــــرگی بـخت درون تـــــو بــود گـردرون تـیــره نباشد هـمه دنیــ...
اگر به بندگی ارشاد میکنیم ترا اشارهای است که آزاد میکنیم ترا تو با شکستگی پا قدم به راه گذار که ما به جاذبه امداد میکنیم ترا درین محیط، چو ق...
یک بار بی خبر به شبستان من درآ چون بوی گل، نهفته به این انجمن درآ از دوریت چو شام غریبان گرفتهایم از در گشادهروی چو صبح وطن درآ مانند شمع، جامهٔ فان...
دانستهام غرور خریدار خویش را خود همچو زلف میشکنم کار خویش را هر گوهری که راحت بیقیمتی شناخت شد آب سرد، گرمی بازار خویش را در زیر بار منت پرتو ن...
میتوان یافت ز سی پاره مــاه رمضان آنچه ز اسرار الهی همه در قرآن است
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده