هر راه معمای جهان بود و سفر
هر راه معمای جهان بود و سفر هر راه دوراهی چرا بود و اگر ای راه نگاه کن به آغاز به من ای راه تو را نشان دهم راه دگر
هر راه معمای جهان بود و سفر هر راه دوراهی چرا بود و اگر ای راه نگاه کن به آغاز به من ای راه تو را نشان دهم راه دگر
برایم شعر بفرست حتی شعرهایی که عاشقان دیگرت برای تو می گویند می خواهم بدانم دیگران که دچار تو می شوند تا کجای شعر پیش می روند تا کجای عشق تا کجای جاده ای که من در ...
سیه چشمی به کار عشق استاد به من درس محبت یاد می داد مرا از یاد برد آخر ولی من به جز او عالمی را بردم از یاد
داشتند مدرن می شدند شعرهای من مگر گذاشتند؟ سنت چشم هایت مگر گذاشتند؟!
وقتی که نحوست از زمان می بارد چون برگ پیاپی خزان می بارد دیروز زمین دهان گشود از دوزخ گویی که بلا به این جهان می بارد
ای روزهای خوب که در راهید ای جاده های گمشده در مه ای روزهای سخت ادامه از پشت لحظه ها به درآیید ای روز آفتابی ای مثل چشم های خدا آبی ای روز آمدن ای مثل روز آمدنت روش...
عشق چه به ناگهان بیاید چه به آهستگی فرقی نمی کند تو را به تمامی در بر خواهد گرفت مثل خیس شدن چه در باران چه در مه
نیستی و حال خلبانی را دارم که لحظۀ برخورد به کوه در جعبۀ سیاه می گوید دوستت دارم.
با هم که باشیم سه تاییم من و تو و بوسه بی هم چهار تاییم تو با تنهایی من با رنج
دست بر زلف زدم، شب بود، چشمش مست خواب برقع از رویش گشودم تا درآید آفتاب گفتمش خورشید سر زد، ماه من بیدار شو گفت تا من برنخیزم، کی برآید آفتاب
تنهاشدن تقدیر دنیامه ، همیشه تنهاشده ، مردی که شعراش درد داره بغض یه مرد ، سنگین تراز آوار سقفه درک دل من رو فقط یک مرد داره هیشکی نمیتونه بفهمه که چی میگم هیشکی نخو...
ز می نام و نشان تا هست باقیمن و میخانه و مینا و ساقیخوشست از دست خوبان صفاهانمی شیرازی و رطل عراقیعلاج تلخکامان چون ندارندنکو رویان به این شیرین مذاقیبه غیر از من ترا ...
در چمن جلوه گر ای سرو قد ساده کنیسرو را بندۂ آن قامت آزاده کنیرخ نمایی و ربائی دل و گردی پنهانآدمی زاده ای و کار پریزاده کنیعمرها شد که به راه توام افتاده که توهر به ع...
خواجه در آرزوی عمر درازکه رسد ناگهش زمانه فرازملک الموت گویدش در گوشکه فراز آمد آن زمان درازخسته گرددش هر دو دست قویبسته کرددش هر دو دیدۂ بازگویدش روز عیش رفت مبالگو...
بر وی درازتر شود این آرزو و آزچندانکه مردمی بزید در جهان درازپند ستوده عرب است آنکه مرد راگردد جوان چو پیر شود آرزو آزبر رشتۂ دراز امل خواجه می تنیدناگه گسیخت رشته ک...
اگر یار جانی ز من جان پذیردبدین نقد کم کارم آسان پذیردتوان گفت آن دلبر نیک سیرتچو من بی سر و پا هزاذان پذیردعجب نبود از آن که نفس کریمیز احسان خطای ضعیفان پذیردبسودای ...
تا هست تیغ کلها در برق و رعد نیسانتا هست سوز دلها در زلف و جعد جانانتا با فساد باشد همواره کون عالمتا با وعید باشد پیوسته وعد یزداندر مجلس بزرگان خالی مباد هرگزپی...
بسی ز اهل وفا گر چه از جفا کشتیبه این جفا که مرا می کشی که را کشتیبرای غیر مرا کشتی آفرین بر توکه بهر خاطر بیگانه آشنا کشتیز شادی غم من وز غم جدائی تومرا جدا و رقیب مرا ج...
چرا نه در پی عزم دیار خود باشم چرا نه خاک سر کوی یار خود باشم غم غریبی و غربت چو بر نمی تابم به شهر خود روم و شهریار خود باشم ز محرمان سراپرده وصال شوم ز بندگان خداو...
بزار سیر نگاهت کنم مثل ماه بزار عشق تو باشه واسم گناه تو ، زیباترین اشتباه منی بزار باتو رد شم ازین اشتباه
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده