نیست رنگی که بگوید با من
نیست رنگی که بگوید با مناندکی صبر، سحر نزدیک استهر دم این بانگ برآرم از دل:وای، این شب چقدر تاریک است!خنده ای کو که به دل انگیزم؟قطره ای کو که به دریا ریزم؟صخره ای...
نیست رنگی که بگوید با مناندکی صبر، سحر نزدیک استهر دم این بانگ برآرم از دل:وای، این شب چقدر تاریک است!خنده ای کو که به دل انگیزم؟قطره ای کو که به دریا ریزم؟صخره ای...
صدا بزن تا هستی بپا خیزد گل رنگ بازد !پرنده هوای فراموشی کندترا دیدم از تنگنای زمان جستم ترا دیدم شور عدم در من گرفتو بیندیش که سوداییمرگم کنار تو زنبق سیرابم دوست من ...
به چه می اندیشی، نگرانی بیجاست!عشق اینجا...و خدا هم اینجاست...!لحظه ها را دریاب...!زندگی در فردا،نه، همین امروز است...!لحظه ها را دریاب، پای در راه بگذارسهراب سپهری
کوهساران مرا پر کن، ای طنین فراموشی! نفرین به زیبایی _آب تاریک خروشان_ که هست مرا فرو پیچید و برد! تو ناگهان زیبا هستی، اندامت گردابی است موج تو اقلیم مرا گرفت تو را ی...
من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید واژه...
هر کجا هستم باشم آسمان مال من است پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت ؟
تو مرا آزردی ... که خودم کوچ کنم از شهرت ، تو خیالت راحت !میروم از قلبت ،میشوم دورترین خاطره در شبهایت تو به من میخندی !و به خود میگویی: باز می آید و میسوزد از این عشق ولی...
زندگـی ، فهم نفهمیدنهاستآسمان،نور،خدا،عشق،سعادت، با ماست در نبندیم به نور!در نبندیم به آرامش پرمهر نسیمزندگی رسم پذیرایی از تقدیر استوزن خوشبختی من،وزن رضای...
نه تو می مانی و نه اندوه ،و نه هیچ یک از مردم این آبادی!به حبابِ نگران لب یک رود قسم،و به کوتاهی آن لحظه ی شادی که گذشت،غصه هم می گذرد،!آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد مان...
دود میخیزد ز خلوتگاه من. کس خبر کی یابد از ویرانهام؟ با درون سوخته دارم سخن. کی به پایان میرسد افسانهام؟
به باغ همسفران صدا کن مرا صدای تو خوب است. صدای تو سبزینه آن گیاه عجیبی است که در انتهای صمیمیت حزن میروید
ماه بالای سر آبادی است اهل ابادی در خواب است باغ همسایه چراغش روشن, من چراغم خاموش. یاد من باشد تنها هستم. ماه بالای سر تنهایی است.
شب بود و چراغک بود. شیطان ، تنها، تک بود. باد آمده بود، باران زده بود: شب تر ، گل ها پرپر. بویی نه براه. ناگاه آیینه رود، نقش غمی بنمود: شیطان لب آب. خاک سایه در خواب. ...
من مسلمانم. قبله ام یک گل سرخ. جانمازم چشمه، مهرم نور. دشت سجاده من. من وضو با تپش پنجره ها می گیرم. در نمازم جریان دارد ماه ، جریان دارد طیف. سنگ از پشت نمازم پیداست: ...
مادرم صبحی می گفت : موسم دلگیری است من به او گفتم : زندگانی سیبی است ‚ گاز باید زد با پوست
آب را گل نکنیم در فرودست انگار کفتری می خورد آب یا که در بشه ای دور سیره ای پر می شوید یا در آبادی کوزه ای پر می گردد آب را گل نکنیم شاید این آب روان می رود پای سپیداری...
تهی بود نسیمی سیاهی بود و ستاره ای هستی بود و زمزمه ای لب بود و نیایشی من بود و تویی نماز و محرابی
من نمی دانم که چرا می گویند : اسب حیوان نجیبی است کبوتر زیباست و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست گل شبدر چه کم از لاله قرمز دارد چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید واژه ...
زندگی خالی نیست مهربانی هست، سیب هست، ایمان هست آری تا شقایق هست زندگی باید کرد
چرا مردم نمی دانند که لادن اتفاقی نیست نمی دانند در چشمان دم جنبانک امروز برق آبهای شط دیروز است ؟ چرا مردم نمی دانند که در گلهای ناممکن هوا سرد است؟
دود می خیزد ز خلوتگاه من کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟ با درون سوخته دارم سخن کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
چترها را باید بست زیر باران باید رفت فکر را خاطره را زیر باران باید برد با همه مردم شهر زیر باران باید رفت دوست را زیر باران باید برد عشق را زیر باران باید جست زیر ...
هر کجا هستم باشم آسمان مال من است پنجره ، فکر، هوا، عشق، زمین مال من است چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند قارچ های غربت ؟
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده