صیادان تور را به ساحل می کشیدند
صیادان تور را به ساحل می کشیدند دریا پنجه می زد برای نجات ماهی ها
تا مهر تو را به خود دلِ تنگ گرفت
تا مهر تو را به خود دلِ تنگ گرفت رسم دل تو پیروی از سنگ گرفت سرخی لبت به ذات خود قائم نیست از خون دل عاشق من رنگ گرفت
دیگر با معشوقه ام در کوه های جهان
دیگر با معشوقه ام در کوه های جهان قدم نمی زنم این روزها دختری هستم از صلیب سرخ که درهای زندان را می گشاید
تاریخ؛ تعداد مردگانش را رُند می کند
تاریخ؛ تعداد مردگانش را رُند می کند هزار و یک نفر تبدیل می شود به هزار نفر گویی آن یک نفر هرگز وجود نداشته است
می خواهم بمیرم
می خواهم بمیرم می خواهم یک میلیارد بار بمیرم و در جهانی برخیزم که در آن هر انسانی بیش از یک بار نمیرد!
این گونه که صدا می زنی مرا
این گونه که صدا می زنی مرا درخت پیر حیاط را هم صدا کن شکوفه می دهد می دانم اگرچه در پاییز
دوستت دارم مثل گرفتن ستاره با مشت
دوستت دارم مثل گرفتن ستاره با مشت مثل کودکی ... مثل احتمال دیدن ستارۀ دنباله دار مثل میانسالی ... مثل امکان وقوعت مثل مرگ
پرسوختۀ شرار پرهیز توام
پرسوختۀ شرار پرهیز توام دیوانۀ چشم فتنه انگیز توام گنجایش دیگری ندارد دل من همچون قدح شراب لبریز توام
برای پرنده ای که نمی خواهد پرواز کند
برای پرنده ای که نمی خواهد پرواز کند وزنه ای ست بال که بر تن سنگینی می کند.
هر شاعر دل ندار «بیدل» نشود
هر شاعر دل ندار «بیدل» نشود هر قابله ای طبیب قابل نشود هر کس که چهار روز چوپانی کرد از غیب برایش آیه نازل نشود
در شرم نگاه تو هوس پیدا بود
در شرم نگاه تو هوس پیدا بود در سینۀ تنگ تو قفس پیدا بود آنقدر که گردنت بلورآگین است از زیر گلوی تو نفس پیدا بود
سپیده دمان کلمات سرگردان بر می خیزند
سپیده دمان کلمات سرگردان بر می خیزند و خواب آلوده دهان مرا می جویند تا از تو سخن بگویم

