شاخه ها پژمرده است
شاخه ها پژمرده است. سنگ ها افسرده است. رود مینالد. جغد میخواند. غم بیاویخته با رنگ غروب. میتراود ز لبم قصه سرد: دلم افسرده در این تنگ غروب.
شاخه ها پژمرده است. سنگ ها افسرده است. رود مینالد. جغد میخواند. غم بیاویخته با رنگ غروب. میتراود ز لبم قصه سرد: دلم افسرده در این تنگ غروب.
نیست رنگی که بگوید با من اندکی صبر ، سحر نزدیک است: هر دم این بانگ برآرم از دل: وای، این شب چقدر تاریک است! خنده ای کو که به دل انگیزم؟ قطره ای کو که به دریا ریزم؟ صخره...
زندگی رسم خوشایندی است زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ پرشی دارد اندازه عشق زندگی چیزی نیست که لب طاقچه عادت از یادمن و تو برود
از هر چه میرود سخن دوست خوشترست پیغام آشنا نفس روح پرورست هرگز وجود حاضر غایب شنیدهای من در میان جمع و دلم جای دیگرست شبهای بی توام شب گورست در خیال ور بی ...
زیر باران بیا قدم بزنیم عمر شب را شبی رقم بزنیم خستهایم از سکوت حنجرهها زیر باران بیا که دم بزنیم . . .
تکـه یخی که عـاشـق ابــر ِ عـذاب می شود سر قـرار عـاشـقی همیـشـه آب می شود چه کـرده ای تـو بـا دلم که از تو پیش دیگران گلایه هم که می کنم شعر حساب می شود
نه به چاهی ، نه به دام هوسی افتاده دلم انگار فقط یاد کسی افتاده …
نقش مزار من کنید این دو سخن که شهریار با غم عشق زاده و با غم عشق داده جان
تو اگر میدانستی تو اگر می فهمیدی که چه دردی دارد که چه زجری دارد خنجر از دست عزیزان خوردن از من آهسته نمی پرسیدی : آه ای مرد چرا تنهایی….
چمدان دستِ تو و ترس به چشمان من است این غم انگیز ترین حالت غمگین شدن است
سهمم از وصل تو کم نیست ، همین دیشب بود روی یک کاغذِ تر ، بوسه زدم نامت را
آبان هوایش غرق دلتنگیست عطرِ تو را در مشتِ خود دارد فهمیده خیلی دوستت دارم هِی پشت هم با عشق میبارد
قاصد ز برم رفت که آرد خبر از یار باز آمد و اکنون خبر از خویش ندارد
ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش …!
گر یک نفست ز زندگانی گذرد مگذار که جز به شادمانی گذرد هشدار که سرمایه سودای جهان عمرست چنان کش گذرانی گذرد
کس مشکل اسرار اجل را نگشاد کس یک قدم از دایره بیرون ننهاد من مینگرم ز مبتدی تا استاد عجز است به دست هر که از مادر زاد
بسیار بگشتیم به گرد در و دشت اندر همه آفاق بگشتیم بگشت کس را نشنیدیم که آمد زین راه راهی که برفت ، راهرو باز نگشت
هر ذره که بر روی زمینی بوده است خورشید رخی زهره جبینی بوده است گـرد از رخ آستین بـه آزرم افشان کـان هم رخ خوب نازنینی بـوده است
برخیز و بیا بتا برای دل ما حل کن به جمال خویشتن مشکل ما یک کوزه شراب تا بهم نوش کنیم زان پیش که کوزهها کنند از گل ما
گر می نخوری طعنه مزن مستانرا بنیاد مکن تو حیله و دستانرا تو غره بدان مشو که می مینخوری صد لقمه خوری که می غلامست آنرا
ای چرخ فلک خرابی از کینه تست بیدادگری شیوه دیرینه تست ای خاک اگر سینه تو بشکافند بس گوهر قیمتی که در سینه تست
هر چند که رنگ و بوی زیباست مرا چون لاله رخ و چو سرو بالاست مرا معلوم نشد که در طربخانه خاک نقاش ازل بهر چه آراست مرا
ماییم و می و مطرب و این کنج خراب جان و دل و جام و جامه پر درد شراب فارغ ز امید رحمت و بیم عذاب آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده