خواب در چشم و نفس بر دل محزون بار است
ازکه دورم که به خود ساختنم دشوار است؟
عرق شرم تو، ازچشم جهان، شست نگاه
گرتو خجلت نکشی، آینه ها بسیار است
گوشهٔ چشم تو محرومی کس نپسندد
گر تغافل مژه خواباند نگه بیدار است
نرود حق وفای ادب ازگردن ما
موج را بستن گوهر گره زنار است
در مقامی که جنون نشئهٔ عزت دارد
پای بی آبله یکسر، سر بیدستار است
آبرو تا به کجا، خاک مذلت نشود
حرص در سعی طلب، آنچه ندارد، عار است
زر و سیمی که کنی جمع و به درویش دهی
طبعگر ننگ فضولی نکشد ایثار است
خواجه تا چند نبندد به تغافل درگوش
شور هنگامهٔ محتاج دماغ افشار است
تا کی اندوه کج و راست ز دنیا بردن
مهرهٔ عرصهٔ شطرنج به صد رفتار است
غافلان، چند هوا تاز جنون باید بود
کسوت سرکشی شمع گریبان وار است
بیدل آخر به سر خویش قدم باید زد
جادهٔ منزل تحقیق خط پرگار است
بیدل دهلوی
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده