بار فراق بستم و ، جز پای خویش را
بار فراق بستم و ، جز پای خویش راکردم وداع جملهٔ اعضای خویش را گویی هزار بند گران پاره میکنمهر گام پای بادیه پیمای خویش را در زیر پای رفتنم الماس پاره ساختهجر تو س...
بار فراق بستم و ، جز پای خویش راکردم وداع جملهٔ اعضای خویش را گویی هزار بند گران پاره میکنمهر گام پای بادیه پیمای خویش را در زیر پای رفتنم الماس پاره ساختهجر تو س...
دلم دارد به چین کاکلش سد گونه حیرانی به عالم هیچکس یارب نیفتد در پریشانی ز ما سد جان نمیگیری که دشنامی دهی ز آن لب به سودای سبکروحان مکن چندین گرانجانی ...
کشیده عشق در زنجیر، جان ناشکیبا را نهاده کار صعبی پیش، صبر بند فرسا را توام سررشته داری، گر پرم سوی تو معذورم که در دست اختیاری نیست مرغ بند بر پا را ...
ای سرخ گشته از تو به خون روی زرد ما ما را ز درد کشته و غافل ز درد ما از تیغ بی ملاحظهٔ آه ما بترس اولیست اینکه کس نشود هم نبرد ما در آه ما نهفته خزان و بها...
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده