در پیله تا به کی بر خویشتن تنی
در پیله تا به کی بر خویشتن تنی پرسید کرم را مرغ از فروتنیتا چند منزوی در کنج خلوتیدربسته تا به کی در محبس تنی در فکر رستنم ـپاسخ بداد کرم ـ خلوت نشسنه ام زیر روی منحنی...
در پیله تا به کی بر خویشتن تنی پرسید کرم را مرغ از فروتنیتا چند منزوی در کنج خلوتیدربسته تا به کی در محبس تنی در فکر رستنم ـپاسخ بداد کرم ـ خلوت نشسنه ام زیر روی منحنی...
خانهام ابري است يکسره روي زمين ابري ست با آن. از فراز گردنه خرد و خراب و مست باد ميپيچد. يکسره دنيا خراب از اوست و حواس من! آي نيزن که ترا آواي ني برده&
ترا من چشم در راهم شباهنگامکه می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهیوزان دلخستگانت راست اندوهی فراهمترا من چشم در راهم، شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده م...
شب نیست که از دیده نرانی خونمدیریست که من با تو ز خود بیرونم گفتی به فراق نازنینان چونی ؟وقت است که آیی و ببینی چونم
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده