صیادان تور را به ساحل می کشیدند
صیادان تور را به ساحل می کشیدند دریا پنجه می زد برای نجات ماهی ها
تا مهر تو را به خود دلِ تنگ گرفت
تا مهر تو را به خود دلِ تنگ گرفت رسم دل تو پیروی از سنگ گرفت سرخی لبت به ذات خود قائم نیست از خون دل عاشق من رنگ گرفت
دیگر با معشوقه ام در کوه های جهان
دیگر با معشوقه ام در کوه های جهان قدم نمی زنم این روزها دختری هستم از صلیب سرخ که درهای زندان را می گشاید
تاریخ؛ تعداد مردگانش را رُند می کند
تاریخ؛ تعداد مردگانش را رُند می کند هزار و یک نفر تبدیل می شود به هزار نفر گویی آن یک نفر هرگز وجود نداشته است
می خواهم بمیرم
می خواهم بمیرم می خواهم یک میلیارد بار بمیرم و در جهانی برخیزم که در آن هر انسانی بیش از یک بار نمیرد!

