تا مهر تو را به خود دلِ تنگ گرفت
تا مهر تو را به خود دلِ تنگ گرفت رسم دل تو پیروی از سنگ گرفت سرخی لبت به ذات خود قائم نیست از خون دل عاشق من رنگ گرفت
تا مهر تو را به خود دلِ تنگ گرفت رسم دل تو پیروی از سنگ گرفت سرخی لبت به ذات خود قائم نیست از خون دل عاشق من رنگ گرفت
عصر حجر، تاریخ نیست اکنون است که انسان ها سنگ شدند و سنگ ها انسان و عشق ها تنها افسانه هایی دور پنهان ... در پسِ غبارهای غلیظ زمان.
مردان دریا امروز هزار صدف را دهان گشودند و دریغ از مرواریدی غروب، ساحلِ سوگوار جنازۀ صدف ها را در آغوش می کشید و شب در خانه های خاموشِ بندر مادران غمگین، فرزندانِ...
شب های برفی زمین، دختر زیبای سفید پوشی است که به حجلۀ مرد بلندبالای آسمان می رود تا جوانه های بهاران را باردار شود.
مقابلم که می رسی اینقدر چشمانت را به زمین ندوز زمین را هم آخر هوایی می کنی دل و خاطر را که بردی بگذار دست کم زمینی بماند برای ایستادن و خاکی برای بر سر ریختن.
وقتی که نحوست از زمان می بارد چون برگ پیاپی خزان می بارد دیروز زمین دهان گشود از دوزخ گویی که بلا به این جهان می بارد
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده