برای پرنده ای که نمی خواهد پرواز کند
برای پرنده ای که نمی خواهد پرواز کند وزنه ای ست بال که بر تن سنگینی می کند.
هی بچه! پدرت را زده اند؟
هی بچه! پدرت را زده اند؟ این که گریه ندارد او برای تو پدر است و برای اهل زمین یک غریبۀ ناشناس که مشت خورده همین.
کنار پنجره نشسته ام
کنار پنجره نشسته ام خیره به ظهر بی عابر و زرد کوچه کودکی تنها پی همبازی در هر خانه ای را می کوبد مثل من که در هر خانه ای را می کوبم تا تو را بیابم.

