از هر چه میرود سخن دوست خوشترست
از هر چه میرود سخن دوست خوشترست پیغام آشنا نفس روح پرورست هرگز وجود حاضر غایب شنیدهای من در میان جمع و دلم جای دیگرست شبهای بی توام شب گورست در خیال ور بی ...
از هر چه میرود سخن دوست خوشترست پیغام آشنا نفس روح پرورست هرگز وجود حاضر غایب شنیدهای من در میان جمع و دلم جای دیگرست شبهای بی توام شب گورست در خیال ور بی ...
زیر باران بیا قدم بزنیم عمر شب را شبی رقم بزنیم خستهایم از سکوت حنجرهها زیر باران بیا که دم بزنیم . . .
تکـه یخی که عـاشـق ابــر ِ عـذاب می شود سر قـرار عـاشـقی همیـشـه آب می شود چه کـرده ای تـو بـا دلم که از تو پیش دیگران گلایه هم که می کنم شعر حساب می شود
نه به چاهی ، نه به دام هوسی افتاده دلم انگار فقط یاد کسی افتاده …
نقش مزار من کنید این دو سخن که شهریار با غم عشق زاده و با غم عشق داده جان
تو اگر میدانستی تو اگر می فهمیدی که چه دردی دارد که چه زجری دارد خنجر از دست عزیزان خوردن از من آهسته نمی پرسیدی : آه ای مرد چرا تنهایی….
چمدان دستِ تو و ترس به چشمان من است این غم انگیز ترین حالت غمگین شدن است
سهمم از وصل تو کم نیست ، همین دیشب بود روی یک کاغذِ تر ، بوسه زدم نامت را
آبان هوایش غرق دلتنگیست عطرِ تو را در مشتِ خود دارد فهمیده خیلی دوستت دارم هِی پشت هم با عشق میبارد
قاصد ز برم رفت که آرد خبر از یار باز آمد و اکنون خبر از خویش ندارد
ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش …!
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده