به چشمک اینهمه مژگان به هم مزن یارا...
به چشمک اینهمه مژگان به هم مزن یاراکه این دو فتنه بهم می زنند دنیا راچه شعبده است که در چشمکان آبی تونهفته اند شب ماهتاب دریا را شهریار
به چشمک اینهمه مژگان به هم مزن یاراکه این دو فتنه بهم می زنند دنیا راچه شعبده است که در چشمکان آبی تونهفته اند شب ماهتاب دریا را شهریار
سنین عمر به هفتاد میرسد ما را خدای من که به فریاد میرسد ما را گرفتم آنکه جهانی به یاد ما بودند دگر چه فایده از یاد میرسد ما را حدیث قصه سهراب و نوشدارو...
کاروان آمد و دلخواه به همراهش نیست با دل این قصه نگویم که به دلخواهش نیست کاروان آمد و از یوسف من نیست خبر این چه راهیست که بیرون شدن از چاهش نیست
ندار عشقم و با دل سر قمارم نیست که تاب و طاقت آن مستی و خمارم نیست دگر قمار محبت نمی برد دل من که دست بردی از این بخت بدبیارم نیست من اختیار نکردم پس از تو ...
خوابم آشفت و سرخفته به دامان آمد خواب دیدم که خیال تو به مهمان آمد گوئی از نقد شبابم به شب قدر و برات گنجی از نو به سراغ دل ویران آمد
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده