اشعاری از شهریار
خون سیاوشهر سحر یاد کز آن زلف و بناگوش کنیمروز خود با شب غم دست در آغوش کنیمدوش، شب در خم گیسوش به پایان آمدامشب از زلف سخن تا به سر دوش کنیمبلبلانیم که گر لب بگشائیم ا...
خون سیاوشهر سحر یاد کز آن زلف و بناگوش کنیمروز خود با شب غم دست در آغوش کنیمدوش، شب در خم گیسوش به پایان آمدامشب از زلف سخن تا به سر دوش کنیمبلبلانیم که گر لب بگشائیم ا...
جوانی شمع ره کردم که جویم زندگانی رانجستم زندگانی را و گم کردم جوانی راکنون با بار پیری آرزومندم که برگردمبه دنبال جوانی کوره راه زندگانی رابه یاد یار دیرین کاروان گ...
آسمانش را گرفته تنگ در آغوشابر؛ با آن پوستین سردِ نمناکشباغ بی برگی،روز و شب تنهاست،با سکوت پاکِ غمناکشسازِ او باران، سرودش بادجامه اش شولای عریانیستورجز،اینش جا...
چون نیست هیچ مردی در عشق یار ما راسجاده زاهدان را درد و قمار ما راجایی که جان مردان باشد چو گوی گردانآن نیست جای رندان با آن چکار ما راگر ساقیان معنی با زاهدان نشینندم...
آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآاشتیاق تو مرا سوخت کجایی، بازآشده نزدیک که هجران تو، مارا بکشدگرهمان بر سرخونریزی مایی ، بازآکردهای عهد که بازآیی و ما را بکشیوقت آن...
ای خوشا مستانه سر در پای دلبر داشتندل تهی از خوب و زشت چرخ اخضر داشتننزد شاهین محبت بی پر و بال آمدنپیش باز عشق آئین کبوتر داشتنسوختن بگداختن چون شمع و بزم افروختنتن ب...
ای نفس خرم باد صبااز بر یار آمدهای مرحباقافله شب چه شنیدی ز صبحمرغ سلیمان چه خبر از سبابر سر خشمست هنوز آن حریفیا سخنی میرود اندر رضااز در صلح آمدهای یا خلافبا قد...
ارتقاء سریع سایت در گوگل با ❌بک لینک قوی❌
مشاهده